به خاطرات پشت سر نگاه میکنم.
اغلب شاهکاری در نوع خود بینظیر.
شاید با توانایی بالایی در خلق شاهکارهای بیهمتا
شاکی میشم
لجم میگیره
همهاش تقصیره یکی بوده.
بعد از حرص کوسنی که محکم بغل کردم پرت میکنم و صاف میره روی تیردروازه تیوی
بیشتر از همه از خودم لجم میگیره، خندهام میگیره.
به اینکه چه احمقی بودم؟
متوجه میشم اصل فاحعه رو خودم خلق کردم
گریبانم رو که نمیتونم بگیرم؟
محبور میشم خودم را ببخشم چون پذیرفتم اون موجود در آن تاریخچه بود چون من به او اجازه ورود و ماندگاری داده بودم.
وقتی خودم احمقم توقع نباید داشت اینچیزها پیش نیاد
همه دنبال یه چیزی هستند.
اونم دنبال چیزش بود دیگه
همونطور که من با هر ژانگولر بازی مشغول همین کار بودم
دیگه محبورم اون و کل ماجرا را ببخشم و بیخیالش بشم