۱۳۸۶ فروردین ۱۷, جمعه

والی‌لی


قبل از دو راهی یوسف آباد بود که احساسی قلبم رو چنگ زد و ماشین رو زدم کنار و ایستادم. 
از آینه بغل چراغ‌هایی را می‌دیدم که شتابان بالا می‌آمدند و آسیمه سر می‌گذشتند
در فکر بودم که، اگر یکی یه جای دنیا، که نمی‌دونم کجاست. شاید همین بغل‌ها باشه که از گل و ذات من باشه و به عبارت خودمونی تر جفت کیهانی باشیم، حتما اونهم یه جایی درست همین حس غریب گم‌گشتگی و بیقراری رو باید داشته باشه.

و شاید اونهم همین حالا به این مسئله توجه کرد و ماشین را کشید کنار؟
فقط سر در نمیارم اگر من این‌همه بی‌تابم؟ 

اون داره چه غلطی می‌کنه که یادش نیست ما باید در یک نقطه با هم مواجه بشیم؟
اینم شانس! 

از قرار اون‌طرف کمی مشکل آی ـ کیو داره؟

بوي جوی مولیان