۱۳۸۶ فروردین ۱۸, شنبه

خسته



از زندگي و راه‌هايي كه هر چه مي‌روم برآنها پاياني نيست، خسته‌ام . 

از انتظارهاي بي‌موقع و ناتوانی‌هايم خسته‌ام.
از ترس نوشتن اين سطور و بيم از قضاوت شدن خسته‌ام.
دلم مي خواهد بروم، هر جا كه باشد فقط بروم.

از مادري، خواهري از فرزندی و هر اسم ناهمگوني كه فقط باري است بر شانه‌هايم، خسته‌ام. 
بسيار خسته و ناتوان. 
از اينكه همچنان شانه‌اي نيست كه وقت وحشت و دلتنگي به آن پناه برم خسته‌ام. 
کاش می‌شد چنان دور روم كه كسي را ياراي يافتنم نباشد
جایی که چشمی انتظارم را بکشد و همان‌طور مشتاقم باشد که من مشتاق یافتنش هستم. جایی که می‌فهمم دوست داشتنی هستم.

می‌فهمم که اصلا، هستم. 
آغوشی امن و بی‌دغدغه که در پناهش از هیچ نترسم.
که تنها وحشت زندگی‌ام که تنها ماندن است
خدایا تو به‌من همه چیز دادی.

همه‌چیز. 
جز عشق؟ 
چه رازی در پی این معما خفته؟
نکند می‌ترسی با عشق خود و تو را فراموش کنم؟ 

شاید راهم را؟
بروم جايي كه مجبور نباشم از فردا بترسم، از دلتنگي بخشكم و از بي‌كسي در خود فرو ريزم.

جايي كه محبت زبان خود را داشته باشد.
آنجایی چون جاي بودنت آن‌جاست.
نه چنان باشم كه نيازم دارند. 
از انجام وظيفه و مادر خوب بودن خبری نباشد
از انسانيت بي بها دل‌زده و از نگراني‌های حتی هنگام خواب وحشت دارم.

شب ها از خوابيدن مي‌ترسم.
يك روز ديگر از عمرم رفت و همچنان تنها؟





کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...