۱۳۸۶ اردیبهشت ۱۰, دوشنبه

بو بکش، پیدام کن




از خستگی هلاکم.

چشمام به‌زور بازه ولی خوابم نمی‌بره. شایدم از خستگی خوابم نمی‌بره؟

گاهی، خاطره یاااا تجربهء معطری عشق را یادآوری و بیدار می‌کنه، انگار مال همین حالاست و تو رو باخودش ساعت‌ها مشغول می‌کنه. گرم و معطر
قدیمی و صمیمی.
با تمام وجود و ادراکت به اون خاطره پیوند می‌خوری و یکی می‌شی
چنان که گویی، هرگز خداحافظ نگفته‌ایی

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...