
باز یک جمعهء بیصاحب دیگه رسید.
چندتا جمعه شمردیم تاحالا؟
منکه شمارش یادم رفت.
درواقع اصلا روزها و ریالرا هم دوست ندارم بشمارم
عمری همه پی آن رفت ، انسان خدا بشیم.
مثل عشق که هیچ تجربه و آدرس حقیقی ازش نداریم.
اما در پیاش هستیم.
همه عمر تقلید دلقکانی کردم که بویی از خدا نبرده بودند و دنبال انسان خدا میگشتم
خودمم گم شدم.
قرار بود با آمدنم به اینجا به سمت و سوی آرامش حرکت کنم.
اما اوضاع خرابتر شد
مثل مدیتیشن
وقتی اولهاش میشینی ذهن بیچارهات میکنه.
گاهی برات رویا میسازه.
همه کار جز سکوت.
اونموقعاست که با خود واقعی دیدار اتفاق میافته.
این چند روز هر چه خواستم ولگشتم.
ذهنم صفر که شد، ناگهان با خودم مواجه شدم
فقیر و بیپناهی که در پسه افههای اجتماعی برای خودش جا و مکانی ساخته باآگاهی بیعمل
بیخود نیست آدمها از تنهایی بیزارند.
تودر تنهایی برهنهای
مجبوری با خودت مواجه بشی؛ خودی که همیشه ایگنورش کردی. موجودی که خطای بسیار کرده، غیر از تو نیست. درد آوره اما باید بپذیری همهء این گندها را تو زدی.
و باید خودت را ببخشی
بعد میتونی همه اونها که همیشه مقصر بدشانسیهای تو بودند و یا حتی همون جانیهای خبیثی که زمانی عاشقشون بودی و اونموقع همچو فرشته پاک بودن را به گذشته هدیه کنی
اگر بشه از پسش بر بیام شاید کمی شفا یافته برگشتم؟