۱۳۸۶ فروردین ۲۹, چهارشنبه

نسیان


از سرشب انگار گم شدم؟
یه لحظه وسط اتوبان به اطراف نگاه می‌کردم ولی حیرون و نمی‌دونستم کجام؟
زدم کنار ورودی شهرک و ایستادم. کلی زمان برد تا فهمیدم کجا هستم. فکر کن پسر. کافیه این فیوزهای ناقابل یهو اتصالی کنه و بسوزه. چشم باز می‌کنی حتی اسم خودتم ندونی
وای چی می‌مونه از من؟
همه عمر رفته باطل و صفر می‌شه. نه تجربه و نه خاطره‌ای. شاید بی‌هیچ تعلق خاطری. بی‌نام و نشانه
وحشتناکه
اما وقتی در تو تعلق خاطری وجود نداشته باشه و بتونی بگی گور باباش، شاید بد هم نباشه؟
قطعا حتی برای اونها که به هزار و سیصد و هشتاد و شش دلیل خودشون رو لوس می‌کنن و به بخت و اقبالشون لعنت می‌فرستند هم حاضر به چنین حدوثی نخواهند بود

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...