۱۳۸۶ مرداد ۱, دوشنبه

خدا سالار



از بچگی به گوشم خواندن، زمین گرد و آسمون آبی است

بماند خیلی زود یاد گرفتم، آسمون هیچ رنگی نیست
اما دنیایی به وسعت باورهاشان برایم ساختند که اگر کمی وا داده بودم. باید شب‌ها از خوف قیامت و گرزهای آتشین تا صبح خوابم نمی‌برد

از همون بچگی یه عروسک دادن بغلم تا تمرین حمالی و بچه‌داری کنم. یعنی بیشتر از این از خودشون باوری نداشتن که ازمن داشته باشند

گفتن: مرد خدای خونه است و باید مثل یک زن سربراه مطیع اوامرش بود. که البته این قانون بیشتر در حیطه عروس‌های خانواده رسمیت داشت
همه چیز را گفتن. بعد به انتظار نشستن من مثل بز جواب پس بدم. ذهی خیال‌ باطل
شاید اگر گذاشته بودند دنیا را بر حسب توانایی های خودم تعریف کنم، اینطور ته بن‌بست گیر نمی‌افتادم
بیشتر عمر رفت برای تعریف قوانین تازه و حالا هم که وقت زندگی است، در حوصله من نیست

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...