
بعضی چیزها بدجور منو بهم میریزه
مثل الان که حتی دوش سرد هم برم نگردوند. امروز یکی از پسرها فامیل که کمی از من بزرگتر بود جهان را ترک کرد. یاد مرگ خودم افتادم. و اینکه چه دنیای احمقانه و بیارزشی و ما چهارچنگولی ازش آویزون هستیم
یا اینکه میشد منهم ده سال از سفرم گذشته بود. هیچوقت نفهمیدم باید از این بازگشت راضی و خوشحال باشم؟
یا نه؟
نه چون هم به آرامش رسیدم و در عینحال این بیتابی عشق، بهنوعی آرامش را ازم گرفت
چون همهاش منتظر مرگم که دوباره و ناغافل از راه بیاد
به هر حال اینها مهم نیست
مهم اینه ممکنه بزودی نوبت من بشه و نشد عشق را پیدا کنم