۱۳۸۶ تیر ۲۹, جمعه

تلخه جمعه


یک جمعه دیگه رسید. البته نه خفه و نه دم‌کرده. برخلاف تابستان‌های تجربه شده تا اکنون، تابستانی خنک و روح‌نواز
اما تا قیامت جمعه، جمعه است. سنگین و متورم. تاریک و مایوس
قهوه غروب به ظهر می‌رسه و تو هیچی برای قورت دادن غروب تلخش نداری
خدایا می‌شه تو هی ببینی این جمعه‌های ماسیده و کدر را و هیچ فکری براش نکنی؟
می‌دونی چند نفر الان حال منو دارن؟
چند نفر از این جمعه‌های تلخ بیزارن؟
فهمیدی دوست ندارم شنبه به جمعه برسه و باز بیام و از تلخیش بنویسم
پس آخه تو چه جور خدایی هستی؟
هر جمعه می‌فهمم چقدر بی‌خاصیت و بی‌هنرم که دارم میرم و هنوز نتونستم دست به ترکیب بی‌ریخت این جمعه‌ها بزنم
تازه تو فکر راه میانبر تا خدا هم هستم
چه بامزه! تو کار خودم واموندم؛ دنبال خدا می‌گردم

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...