۱۳۸۶ مرداد ۹, سه‌شنبه

مزارع زیره


همشهری
ساعت زنگ زده دیگه زنگ نمی‌زنه چون زنگاش و قبلا زده
این جهانی که اینط‌ور همگی از دم گشت، جدی گرفتیم. حدیث مزرعه زیره است
زیره را می‌کارن. زارع هر روز میاد سر زمین سر و صدا راه می‌اندازه. که
اوی، آب بنداز
اوی بسه حالا اونور، حالا اینور
بیچاره زیره بی‌آب رشد می‌کنه
من با آب و بی‌آب محصول این دنیا رو برداشت کردم. همه چیز با زمان میره و محو می‌شه
به‌قول مترلینگ اگر در دو خونه کنار هم بطور همزمان دواتفاق بیفته. یکی ریختن لیوان آب و دیگری قتل پدر و مادری به دست فرزند
زمان هر دو را از ذهن همه پاک می‌کنه
حضور ما هم کم از این حکایت نیست
دوست دارم یا بی‌عملی کنم. یا چنان فریادی بزنم که نسل ها بعد از من انعکاس صدا باقی باشه
کاری که به حساب خودم اومده باشه. زندگی عادی را که همه در حال گذرانیم و هنر نیست
اما عشق
این تنها تجربه خیالی است که نمی‌خوام زندگی های بعدی همچنان دنبالش بگردم. باور کن تنها انگیزه من برای بازگشت همین عدم تجربه عشق ناب و حقیقی بود که خدا به‌خاطرش انسان را خلق کرد
شاید می‌خواست این‌طور معنای عشق را بفهمه؟

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...