۱۳۸۶ تیر ۱۷, یکشنبه

نوک قله



در فقره حماقت و جهالت، همچنان یکه‌تاز میدان و سر کرده همه بزرگان این صنف مهم و متبرکه من هستم
از مکاشفات پتهانی و عیانی این دوران این بس که، هزارباره فهمیدم چقدر حقیرم!
کافی است تو هم جای من در اون بلندی ایستاده بودی. وحشت مرگ و لذت پرواز را در هم می‌کردی. بعد از خودت دور می‌شدی. بالای بالا. جایی که به‌قول ( مترلینگ ) تو به‌قدری کوچک می‌شی که حتی به چشم خودت نخواهی آمد چه به منظر دید خالق
با یادآوری لحظاتی که درد کشیدی و هزار بار از او پرسیدی: چرا من‌؟
چرا من که انقدر ماهم؟
من‌که همیشه ‌ خیر و شرم و می‌خرم؟
چرا من؟
چنان از خودت خجل می‌شی که اجازه داری اون لحظه را ندیدی بگیری و بپری

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...