۱۳۸۶ مرداد ۳, چهارشنبه

تولد


این شخصیت شخیص چشم به مسلخ جان باز کرده و تصور می‌کنه متولد شده
خبر نداره این‌ جهان قصاب خانه‌ای است که همه قربانی‌هایش را عاشق خود می‌کنه، تا در لحظه‌ای که انتظار ندارند به قتلگاه بفرسته
اینجا همه مثل مرغ و ماهی بزرگ وبزرگتر می‌شیم تا خوراک بیگانگان باشیم
باید جای لا‌لایی به گوشم می‌گفتند
اینجا خبری نیست. از عشق ردی نیست
آمده‌ایم برای تنهایی، بی‌همزبانی
سکوت خوف‌آور مرگ و انگشت‌های اشاره به چرایی
نه، کجایی؟
فقط چرایی؟

خمین، کوه بوجه

 این را در مجاز مجازی دیدم. سرچ کردم و با چشم خودم در گوگل مپ پیدا کردم.   کجای داستان‌یم؟ جادوجمبل؟     سی سال پیش از سر کنجکاوی در منزل شخ...