۱۳۸۶ تیر ۲۴, یکشنبه

میوه


زمانی که من هنوز بچه بودم و "ه " را از" ب " تشخیص نمی‌دادم. این همشهری مرحوم ما، جناب فرخ‌زاد. انواع لمس و هیزی را در "تی‌ـ وی" به اجرا می‌گذاشت
همه هم دنبالش بد می‌گفتن. بیچاره می‌گفت:« اینها که به‌من می‌گن: اوهوی چه می‌کنی؟» خودشون از عالم و آدم بدترن. باز همه هنر من برابر دوربین و خدا می‌دونه خودشان در خفا چه کارهای دیگر که نمی‌کنند» من‌که حالیم نمی‌شد چی می‌گه
تا به سن عقل و تجربه این اولاد ذکور آدم رسیدم و منظورش را کاملا درک کردم
حالا شده حکایت من
بابا خجالت نمی‌کشید برای من این‌ها را می‌فرستید؟
مگه من دنبال مردهای شما افتادم؟
کاش نجابت من بند خفه شدن بود. باز راه چاره داشت که پشت سکوت همه کار بکنم. اما منی که چه بگم چه نگم، این مهر بیوگی که بر پیشانی امثال من هست آبرو و شرف باقی جماعت نسوان را که پشت سرآقای شوهر آن کار دیگر می‌کنند را خوب خریده
خوبیش به اینه ما چون زیر نظر انواع تلسکوپ و میکروسکپ و هابل هستیم از ترس جم نمی‌خوریم. اما به‌جاش از دختر سیزده ساله تا مامان خونه جبران مافات ما را کردن
پس بذار منم دلم به این" نونم به این روغن خوش باشه" چقدر این جماعت بنی آدم بخیلید

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...