۱۳۸۶ مرداد ۷, یکشنبه

sertrabaiol


هر از چندی که هوای دلم به شوره‌زار نزدیک و آسمون چشمام ابری می‌شه. زود خودم و به دکی جون می‌رسونم. بعد از یه‌ساعت گریه و زاری که در نتیجه‌اش نصف مطب را دستمال‌کاغذی فین کرده من برمی‌داره
دکی جون، خونسردانه قلم به دست می‌گیره و هر بار یه تحفه‌ای می‌اندازه در کاسه من. البته غلط نکنم شدم، لابراتوار؟
ببین تورو خدا یعنی یه آدم حسابی دیگه پیدا نمی‌شه تا من عاشقش بشم؟
متاع این‌بار جناب دکتر آب فرنگ خورده قرصی بود که اگر به جای هرگونه سلاح‌های شیمیایی و اتمی و هسته‌ای کاربردی خاموش و بی خونریزی داره
یعنی چنان اخته تخته‌ات می‌کنه که تو حتی خودت را هم از یاد می‌بری. نه نیازی و نه هوسی
اما خود قرص می‌شه عینه فریضه واجب نماز
اگر عالم و آدم را به قرص ببندن. دیگه نه کسی مثل من درد عشق می‌گیره
نه حوصله داره فکر کنه، دنیا چه می‌شه؟
نه دلش می‌خواد از خونه بره بیرون، حتی شمال نازنین، ترکت می‌شه
نه مهمه کی با کی قهره کی آشتی
نه عصبی می‌شی نه کسی می‌تونه حرصت و در بیاره
نه حتی حاضری به یک دیدار شاید کمی تا قسمتی مشکوکی بری که ممکنه همه ماجرات و عوض کنه
فکر کن هر شب قبل از خواب یکی می‌اندازی بالا. تموم
با این حساب جنگ و حرص و طمعی هم نمی‌مونه
البته یحتمل به دوّل مقتر باید شبی یک برگه قرص داد. اما بهتره از جنگ و بکش بکش هسته‌ای نیست؟
این خواهرای طفلک هم مجبور نمی‌شن از صبح دنبال شکار بدحجاب باشن
دیگه سهمیه بندی بنزین هم از اهمیت خودش می‌افته. چون کسی حالش و نداره از خونه خارج بشه

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...