۱۳۸۶ مرداد ۳, چهارشنبه

اتاق زاویه


وقتی از پنج‌دری وارد اتاق زاویه می‌شدیم؛ حریم‌ها باز و تازه به حرم می‌رسیدیم
زنانگی‌های مترود و بوی نا گرفته دختران خانه پدربزرگ، رنگ پرده‌های ضخیم بی‌بی را می‌گرفت که با طعم تنباکوی مصری آغشته بود وتا ه درز خلل‌وفُرج دیوارهاهم سرُیده بود
نگاه‌های گنگ و پرسوال و گیس‌هایی که از صبح
یک‌به‌یک بی‌بی می‌بافت و شب دوباره یکی‌یکی می‌شکافت
زن‌دایی جان، ذغال گلوله می‌کرد و شب
زیر پشه‌بند؛ با دستان سیاه و ورم کرده‌، پاهای‌ خستة دایی جان را می‌مالید
مطبخ از دوده سیاه بودو اجاق نان همیشه براه
زندگی با همه تاریکی و برزخیش مثل بهشت بود. چون دنیا همون محدوده بود با مدهای اصیل خودش
مرد، خدای خونه بود و زن
فکر برابری یاد نگرفته و مرد
پایش به جلسات کاری باز نبود

با باسن مبارک
در خانه را، باز می‌کرد
زندگی، ساده، خنک و تابستونی بود


کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...