۱۳۸۶ تیر ۲۳, شنبه

بانو جان

بانو جان
دلتنگی، می‌دونم دلت شکسته و بغض داری
می‌دونم غریبی. اما خیلی دور خیلی نزدیک با منی. کاش می‌شد گوشی یا آرامشی بودم مثل شب‌های قدیم. برای لحظات تنهایت
اما بانو جان
زندگی و زیبایی عشق به همین دلتنگی است
به رفتن‌هایی که گاه نیمی از وجود مارا با خود می‌برن. خالی می‌شیم تا دوباره پر بشیم
پس هستیم
چه نیکو که دلی هست که بشکنه
بانو لبخند بزن حتی برای چند دقیقه. شاید روی لبات گیر کرد و موندگار شد



کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...