۱۳۸۶ مرداد ۸, دوشنبه

پشت هیچستان جایی است


چرا نمی‌شه؟ خوبم می‌شه
حالا تا من حرف بزنم می‌شه پرونده.
 اما صبح تا شب عالم و آدم با و بی مجوز این همه حرف می‌زنند،
بی کانتر و مالیات.
 هیچ معلوم نیست که واقعا چقدر به کلماتی که با باد می‌ره و در جریان سیال فضا گم می‌شه اعتقاد دارن
من گفتم انسان خداست؟ 
هنوزم می‌گم خداست
چرا که نه؟
 در جایی که اول چرایی عالم هم او بوده.
 کی گفتم من نباید باشم؟
با علم به همین خدایی منم می‌خوام از ترفند همان خدا استفاده کنم
خسته‌ام.
از مامان بودن یا دختر خوب و محبوب خانم‌والده یا حتی ابوی گرام که خداد ساله رفته و هنوز سایه و تاریخچه‌اش را باید یدک بکشم
خسته‌ام از نا امیدی ها و امیدهای زود گذر.
از این‌که همیشه کنف چشم‌های انتظار به‌دور بپیچیه و یک‌جا نگهم دارن
مگه خود خدا چقدر قابل دسترس یا رویته که منی که بنا بود نیم‌چه خدا باشم، باشم؟
دلم می‌خواد برم و گم بشم. 
یا چنان دچار فراموشی که حتی اسمم یادم نیاد
خود خداشم اگه قرار بود دائم با همه بکش بکش داشته باشه می‌برید. که برید
من که خیلی وقته ازش بی‌خبرم
ما که هم خدای غایب و هم امام‌زمان غایب داریم
منم روش

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...