۱۳۸۶ مرداد ۹, سه‌شنبه

رویای زمین

د
وای فکرش و بکن یه روز صبح همه مردم دنیا چشم باز کنند، ببینن عاشق هستن دروغ‌هاشون گم شده و ماسک‌ها پاره
چی می‌شد! یعنی می‌شه؟
مگر اینکه این موسیو جبرئیل به جای این‌همه وحی نیمه یه چیزی می‌ریخت به سر خلق‌الله و یادشون می‌اومد عشق چیه؟
یا برای چی به تجربه زمین اومدن؟
یا اصلا حرف خودشون را به‌خاطر می‌آ‌‌وردند. حرفی که شاید برای گفتنش آمدن
نه حرف‌های پشت سر و نه مال دیگران نه اوهام سیاره زمین نه تصورات بی‌بی گلاب که از تی‌وی رو می‌گرفت
زمین زیبا می‌شد

لب‌ها به خنده باز و نگاه‌ها به هم خیره می‌شد و تصور دوزخ
بین‌شان نمی‌نشست
اگر خدا همه فقط رحمان رحیم بود
من با همه رنگ‌های جعبه مداد، نقشی نو از حیات می‌کشیدم
و عشق را
می‌دیدم


خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...