۱۳۸۶ تیر ۲۰, چهارشنبه

سکُ سکُ



این آقاهه منو دعوا کرد
از همیشه تخم خر و لجباز بودم. اما همه چیز حد داره. مثل حالا که این آقاهه بهم گفت گوشت تلخ. باز یاد همه چیزهایی که ندارم افتادم
باز دلم بغل خواست تا چنان درش قایم بشم که دیگه پیدا نشم
غلط نکنم من بیشتر از عشق یه سنگر لازم دارم
نوجوانی با پسرهای مدرسه که به سمت خونه ریسه می‌شدیم. محض خالی نبودن عریضه، یه چند تا زنگ می‌زدیم و در می‌رفتیم
آخرین زنگ نزدیک به خونه رو محکم می‌زدیم. دیگه رسیده بودی و می‌پریدی پشت در خونه. هنوز نفس نفس می‌زدی و قلبت داشت می‌اومد تو دهنت. ولی حس رسیدن به امن خونه شیرین تر می‌شد
حالا منم هی زنگ می‌زنم، اما جایی ندارم بهش پناه ببرم
اگه تا صبح غصه خوردم. گریه کردم. در تمام برگهای جعبه دستمال کاغذ فین کردم و صادقی گوش دادم
گناهش گردن کی می‌شه؟
آقاهه؟ یا زنگ در؟

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...