۱۳۸۶ تیر ۲۲, جمعه

گول‌مالون جمعه


خدا بخیر کنه غروب جمعه‌ای را که از الانش کار به قهوه سیاه بکشه. دیگه برای قورت دادن تلخی غروب بی اسلحه شدم
تا صبح که از کمبود عشق نشد بخوابم. از صبح کله صحر هم که به مرحمت جناب معمار و دستگاه فرزش نخوابیدم. حالا هم که چشمام فلاشر می‌زنه اما باز دچارم
دچار تلخی تلخ جمعه تنها
هی گول‌می‌مالیم. باز شنبه به جمعه می‌رسه و دوباره سر خودمون رو گول می‌مالیم
یه ماله دست گرفتیم و همه‌اش به خودمون می‌کشیم. همینه که هیچ‌وقت هیچی نشدم. ولی تا دلت بخواد از طول و عرض رشد کردم. فکر کنم یه دویست کیلو روی 57 کیلو وزنم رفته باشه و یه صد سانتی هم روی نردبون دزدا
شاید قراره این‌طوری به همسایگی خدا برسم. حالا این افزایش قد از زندگی‌های قبلی تاکنون چقدر بوده؟ الله و اعلم
همه چیز خاصیتش عوض شد، جز خاصیت این گول مالیدن‌ها من که رفت و شکل عادت شد
حالا دیگه انقدر به گول عادت کردم که یکی هم که بیاد پس می‌زنم. یا باید گول رو ترک کرد یا عشق

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...