۱۳۸۶ تیر ۲۸, پنجشنبه

مرگ


صبح جایی بودم که به دلیلی همه‌اش صحبت از معقوله مرگ بود. وقتی بانوان گرام نظر من را شنیدن چنان وحشتزده نگاهم می‌کردن که انگار کفر گفتم

خب ذهن آدم‌ها با همه واژه‌ها و معانی در حال بازی برای خود فریبی است. من می‌گم ما و همه تاریخچه زندگی با مرگ به پایان می‌رسیم. حالا حتی اگر روح تا ابد جاودانه باشه، بعد از مرگ دیگه من نیست. منی که مجموعه اطلاعات فردی و داستان‌هایی هستم گنجانده شده در مغز

خیلی ساده است. با یک حادثه و آسیب مغزی آدم‌ها دچار فراموشی می‌شن. چطور اطلاعاتی که در مغز بایگانی شده همراه روح بره؟

وقتی از جسمم دور می‌شدم، به هیچ موجودی احساس وابستگی یا تعلق‌خاطر نداشتم. حتی به جسمی که به‌خاطرش همه کار می‌کنم
تاریخچه من از من، من می‌سازه. روح فقط آگاهی را با خودش می‌بره. نه آشغال‌های من
اما بانو فریده که سال‌هاست بعد از مرگ شوهر با توهم حضور روحش زندگی را تحمل می‌کنه و امثال او نسبت به باور من حس خوبی نداشتند
ما همیشه مرگ را انکار می‌کنیم چون زندگی کردن در لحظه حال را بلد نیستیم. توهم، جاودانگی گریبان همه را گرفته و هیچ‌یک واقعا زندگی نمی‌کنیم
حس اینکه، می‌دونم همیشه بودم و همیشه هم خواهم بود متعلق به روحه نه نام اینک من. و من خواهم مرد. همه خواهیم مرد
می‌گه فلانی مرد. می‌گیم: اه! آخی. طفلی
باور نداریم می‌میریم
بیا زندگی کنیم
پیش از آن‌که مرگ نابهنگام در بزنه
بیا عاشق باشیم، پیش از آن‌که وقت تموم بشه

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...