
روزی که به سلامتی از طوق ذلت خلاص شدم. خواهر بزرگ به دیدن اومد و گفت: نترسی. هیچ مهم نیست
تا اینجاش که فوقالعاده بود چون فکر کردم اومده شماتتم کنه. بعد گفت: من بیست و پنجساله تنهام هیچ مهم نیست
مطمئن باش یک جفت چشم زیر آسمون خداست که منتظر و سهم تواست
کسی که به تو همونقدر نیاز داره که، تو به اون محتاجی
برای نقطه حرکت، امیدواری خوبی بود. اما، منم نشستم پای این انتظار. انتظارها نه از هر انتظاری
هزار دفعه فکر کردم اومد، ولی اون نبود. هزار بار مایوسانه برگشتم و پاهام تاول زد
گاهی فکر میکنم این داستان بنیآدم و پیکر و اینا مصداق همین هزارتا چشمی است که در وحدت وجود به تک میرسه ؟
اگه این خودگولی رو بلد نبودیم که از هراس میمردیم
دایم سرخودم و شیره میمالم که غصه نخورم. شاید اگر یکبار حسابی غصه بخورم دیگه منتظر ننشینم