۱۳۸۹ فروردین ۲۸, شنبه

از تهران تا چالوس، الله اکبر




واقعا شرمنده از تمام اونایی که با نوشته‌های بی‌ریا و از سر
بی‌هم‌زبانی‌ من دچار وهم می‌شند و به زحمت می‌افتند
که
مجبور بشم
به یه زبونی این زحمت رو از دوش خلق بردارم
و
اسمم تلخ بشه
چندتای شما باور دارید
کسی نیست
دوستم داشته باشه؟
و تنها آرزوی من اینه که
یکی پیدا بشه
حاضر باشه
دوستم داشته باشه، پناهم باشه، باهام ازدواج کنه و مثل دیوونه‌ها
شبونه به جاده‌ای بزنه
که از هیچ چیش نام و نشونی نداره
فکر می‌کردم دورة مجنون بازی و ساده اندیشی تموم شده
خدایا چقدر سرم درد می‌کنه
از من به کی پناه ببرم؟
دیگه حرفم نزنم؟

صندوق‌خونه‌ی نیاز

    وقتی یه چیزی می‌خواهی جلوی چشمته ولی نمی‌بینی   مثل وقتی میری سر صندوق قدیمی ، کلی خرت و پرت درونش روی هم فشرده کردی و هر تکه که بیرون م...