۱۳۸۸ آذر ۱۲, پنجشنبه

آسمون خدا



صد دفعه صفحه را باز کردم و بستم
خب حرفم نمی‌آد
نه که حرفی برای گفتن نیست
چرا
تا دلت بخواد
اما دهنم با سرب سکوت سنگین و به گفتن نمی‌کشه
آسمونم که بدتر از من قاطی کرده
بعد من فکر می‌کنم فقط خودم قاطی‌ام
خب اینم هستی‌ست، منم هستی‌ام، تو هم هستی
وقتی او بلده قاطی کنه من چرا نه؟
از صبح دیدی چه کرده؟
البته این جمله سوالی خطاب به سکنة پایتخت ناآرام بود
ابر، برف، بارون و حالام که زردی آفتاب چنان زده توی اتاق که چشمم صفحه را نمی‌بینه
قربون برم خدا رو هم ابر و هم آدماش رو

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...