۱۳۸۹ فروردین ۱۸, چهارشنبه

عصرانه‌ای با عطر نان داغ




تازه از طرف یکی از دوستان رسیده
من‌که خیلی حال کردم و کودکانه خندیدم
لذت بردم
و مثل همیشه حیفم اومد تنهایی لذت‌ها را در پستو ببرم
گفتم با هم دیده باشیم
تا به وحدت وجود نزدیک بشیم


از این جماعت نکبت دلم گرفت

    من ترسيدم.  من خیلی خیلی وحشت‌زده هستم.   آخرین فیلمی که با بخش چندش و و حشت ذهنم چنان بازی کرد که قادر به ادامه تماشای ان نبودم فیلم نو...