۱۳۸۹ فروردین ۱۸, چهارشنبه

عصرانه‌ای با عطر نان داغ




تازه از طرف یکی از دوستان رسیده
من‌که خیلی حال کردم و کودکانه خندیدم
لذت بردم
و مثل همیشه حیفم اومد تنهایی لذت‌ها را در پستو ببرم
گفتم با هم دیده باشیم
تا به وحدت وجود نزدیک بشیم


یکی می‌مرد ز درد بی نوایی

    پیدا نیست چی در آب دیار کفر ریختن که بچه‌ها وقتی یک مدت می‌مانند چپ می‌کنند؟!   یعنی از وقتی رفت منتظر بودم شبانه روز در بار و این جور ج...