
از پشت شیشه تاکسی به آدمهایی نگاه میکردم که هر یک به دلیلی دیرش شده بود و با عجله قدم برمی داشت
بعضی واقعا دیرشون شده و بعضی ازروی اضطراب عجله دارند
مهم اینه که ما هر یک عجله داریم که زودتر برسیم
بعد از خودمون سوال کنیم: خب حالا چکار کنم؟
شاید میشد آهسته تر قدم برداشت و دنیای اطراف را هم دید
یا میشه،
خوش خوشه راه رفت و هر ایستگاه یه کاری کردو چیزی خورد
مثل سفر
میشه لحظهای مکث کرد و پاسخ نگاهی را داد
یا اصلا نگاهی را دید
که میتواند سالها دلی گرم سازد