۱۳۸۹ فروردین ۱۶, دوشنبه

گرمخانة دل





از پشت شیشه تاکسی به آدم‌هایی نگاه می‌کردم که هر یک به دلیلی دیرش شده بود و با عجله قدم برمی داشت
بعضی واقعا دیرشون شده و بعضی ازروی اضطراب عجله دارند
مهم اینه که ما هر یک عجله داریم که زودتر برسیم
بعد از خودمون سوال کنیم: خب حالا چکار کنم؟
شاید می‌شد آهسته تر قدم برداشت و دنیای اطراف را هم دید
یا می‌شه،
خوش خوشه راه رفت و هر ایستگاه یه کاری کردو چیزی خورد
مثل سفر
می‌شه لحظه‌ای مکث کرد و پاسخ نگاهی را داد
یا اصلا نگاهی را دید
که می‌تواند سال‌ها دلی گرم سازد



صندوق‌خونه‌ی نیاز

    وقتی یه چیزی می‌خواهی جلوی چشمته ولی نمی‌بینی   مثل وقتی میری سر صندوق قدیمی ، کلی خرت و پرت درونش روی هم فشرده کردی و هر تکه که بیرون م...