دخترک هنوز قدش به لب طاقچه نرسیده بود که به عقد پسر عمویش درآوردندتازه شانزده ساله بود و مادر دو فرزند که
روزی کنار جویی، حین عبور
یک جفت چشم سیاه دلش را برد
دست و پای جوانک شکارچی و اهل تفنگ،
چنان لرزید که از اسب افتاد
دخترک به کمک او شتافت و عشق رخ داد
از دخترش شنیدم که همونجا گاهی و پنهانی دیدار داشتند
اینقدر که یک روز دخترک برهنه شد و با یک چادر شب از خانهی شویش فرار کرد
بعد هم خین و خین ریزی و طایفه بازی و لر کشی
این عاشق شیدا کسی نیست جز
بیبیجهانی که همه را از عشق منع میکرد
با اسم عشق تنش به لرزه می افتاد
تا وقت رفتن، یواشکی اشک میریخت و آه میکشید
گلستان و شاهنامه را از شویش حفظ شده بود
خاطراتش مملو از حضور اندک او بود که باقی عمر با خود حمل میکرد
زیرا
چند سال بعد هنگامی که بانو والده را باردار بود ؛ قدرتالله به سرطان باخت و در 29 سالگی رفت
جهانآرا را با چهار فرزند بیپدر تنها گذاشت
گاه در نجواهای زیر لبی از عشق میخواند و قطره اشکی از چشمش میافتاد
و ایمان داشت که:
هیچوقت دو عاشق بههم نمیرسند
اگر هم برسند، یکی زودتر میره و دیگری تنها میمونه
و من همیشه این صدا را در جانم حفظ و تکرار کردم
حتا در عشقم به دخترها تاثیر گذاشت
همیشه میترسیدم عشق زیاده موجب از دست دادنشون بشه
و این هنگامی شدت یافت که شبها مثل سگ زوزه میکشیدم، اشک میریختم
و از خدا مرگ خودم را طلب میکردم، بهجای عشقم
سی همین در همان ایام با خدا عهد بستم، او خوب بشه و من برم
و رفتم
سال هشتادهشت سی همین فشارها رفتم
رفتم که به عشقم نچسبم
تا موجب آزارش نشم
دیگه هی بودم و هی نبودم و بیشتر چلک بودم
این وسطها هم هی او میرفت و برمیگشت
و من هیچ اصراری به نگهداشتنش نداشتم
تا زمانی که خبر از آزمون و .... داد
هنگام آزمون با شادی کنارش بودم
با هم تا محل رفتیم
حتا بیرون ماندم تا به تمام، انرژیهای قصد خودش وارد عمل بشه
نه دل لرزههای مادرانه من
و تا جایی ممکن کمک کردم بره
و با تمام وجود شاد بودم که داره میره و بنا نیست بلایی به سرش بیاد
و این همه
نسل به نسل طی شد
سی همان نگاه اول عاشقانهی جهان آرا و قدرت آلله