۱۳۹۴ فروردین ۱۱, سه‌شنبه

شیر والده



امروز از اون روزها بود
جدای اخبار خوش از لوزان سویس
باید بگم: روز نه چراغ سبز
که امروز روز چلچراغ سبز بود از سوی هستی
فکر کن یک‌ضرب میهمان داشتم
اون‌هایی هم که بزرگتر بودن و من نرفته بودم، تماس گرفتن و خجالتم دادن
بخش آخرش خاله خانم چمن‌آرا بود  به‌همراه
دختر و دامادش 
که برای دیدار بانو والده آمده بودند
اما
ایشان نبود و با التماس تمنای من
 تشریف آوردن بالا بنده منزل 
میهمان خودم هم تازه رسیده بود
همه با هم گره خورده بود
و باید دنبال بانو والده هم می‌گشتم
شاه داداش کاخ‌ش رو ترک کرده و تشریف نداشت
و بانو والده
تلفن اول به خاله خانم گفت : بمونید دارم می‌ام
دومی گفت : بهارستانم صبر کنید تا بیام
تلفن سوم از ایشان به من ، پیدا شد 
بانو دم در خونه خورده زمین و با لر بازی و سربزرگی راه افتاده با تاکسی سرویس
تشریف برده بیمارستان و در اون لحظه داشتن پاش رو گچ می‌گرفتن
فکر کن
داماد خاله جان ودختر خاله راه افتادن برن اون‌جا
از خر شیطون پایین کشیدم‌شون که خودم می‌رم؛ شما به باقی میهمان بازی‌ها  برسید
آخر هم نذاشت  برم دنبال‌ش .
 گفت : خودم دارم می‌آم. ماشین بیرون منتظره
خاله جان از در رفت، زنگ زدم که دارم می‌آم
می‌گه: پایین پله هام دارم می‌آم بالا
فکر کن به او شادروان پدر من که، 
فکر کرده بود کسی از پس این بانو بر می‌آد



کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...