۱۳۸۹ فروردین ۷, شنبه

از صد تا صفر



بی‌بی یادم داده بود
وقتی شب‌هاخوابم نمی‌بره؛ گوسفند بشمارم
تا یه‌موقعی راه می‌داد و از سن بلوغ خودم رفتم به‌کار صادرات وردات ستاره
آسمون جولانگاهم بود و
ذهنم تا بی‌نهایت تصور می‌بافت
از ابر ریسمان‌ها راه می‌گرفت و بالا می‌رفت
با رشته‌های اراده برمی‌گشت به ساخت و ساز می‌پرداخت
مهارت خاصی در انواع ریز پرداز عاشقانه پیدا کرد و نفهمیدیم چی بود و چی شد خودش واسه خودش شد یه‌پا، تراشة ما!!
دیگه شب‌ها نه با گوسفند راه می‌داد
نه با ستاره‌ها
عشق می‌شمرد
بعد از فراق‌ها و شکست‌های بسیار
مود عوض شد و
تا رسیدن به آلفا از صد به صفر معکوس می‌شمارد
که
بین راه چشمش به گوسفندا و ستاره‌ها افتاد
دنبال گوسفندها راه افتاد
دوباره بچه شد و
وقتی خوابش نمی‌بره،
ستاره‌هایی رو می‌شمره که بالای سر گوسفندان چشمک می‌زنند


خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...