۱۳۸۸ اسفند ۲۳, یکشنبه

شکرانه در کافه بالکنی




صل علی و اینا.............. بالاخره آره و اینا
نمی‌دونم از کجا و چه مدلی باید شکر کنم؟
دروغ چرا از صبح فکر کردم امروز روز من نیست. چون با تردید و نگرانی شروع شده بود و یه خبر سه هم پریا داشت
و احمد آقا جون هم که بالای نردبام و داره دیوار تمیز می‌کنه و من در این سالن دراز بی‌قواره هی برم و بیام
از دوساعت پیش بنا بود برای جواب زنگ بزنم اداره حقوقی شهرداری
دروغ چرا؟ تا قبر که نمی دونم چند انگشته ولی ما که یه‌بار تا نزدیکی‌ش رفتیم دو سه ثانیه بیشتر نیست
می‌ترسیدم زنگ بزنم. وقتی یادش می‌افتادم دلم تو سینه‌ام خالی می‌شد و می‌گفت. هوری
سه بار زنگ زدم تا به جناب رحیمی رسیدم که خدا این شب عیدی یه حال مشتی بهش بده که منو بسیار شارژ کرد
جواب مثبت و خر من از پل رد شد
اینم باز از همون موارد نزدیک و شبیه به معجزه بود که با حداقل برو و بیا به نتیجه رسید
راستش برای همة اینا جا داره صبح تا شب با شما
گپ بزنم و دنیا رو به هیچی نگیرم
ولی قربونت شر مرسان که معجزه هم نخواد
خلاصه که یه روز از صح همگی شیرینی پخت خودم مهمون کافه بالکنی
مثلا پای سیب و با چای احمد عطری
مرسی شهرداری عزیز و ادارة حقوقی
و جناب اسدی
و بخصوص آقای رحیمی و سایر عوامل پشت صحنه و روی صحنه که از قلم افتادند
دیدی نباید ماشین می‌فروختم و فعلا تهران کار دارم.
چهارشنبه هم باید برم شهرسازی که اون رو با ماشین نمی‌شه رفت
ولی خبر یعنی تا بیخ عید تهرانم

بازم
زندگی مرسی

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...