۱۳۸۷ خرداد ۳۱, جمعه

روباه و زاغ


«روباه و زاغ »؛ سروده‌ی زنده‌یاد «حبیب یغمایی»
زاغکی قالب پنیری دید / به دهان برگرفت و زود پرید
بر درختی نشست در راهی / که از آن می‌گذشت روباهی
روبهک پرفریب و حیلت ساز / رفت پای درخت و کرد آواز
گفت: به به چه‌قدر زیبایی / چه سری، چه دمی، عجب پایی!
پر و بال‌ات سیاه‌رنگ و قشنگ / نیست بالاتر از سیاهی رنگ
گر خوش‌آواز بودی و خوش‌خوان / نَـبُـدی به‌تر از تو در مرغان
زاغ می‌خواست قار قار کند / تا که آوازش آشکار کند
طعمه افتاد چون دهان بگشود / روبهک جست و طعمه را بربود





از بچگی اینو سعی کردن با تمام قوا یادمون بدن، یادش بخیر ما هم دادیم مامانا کشیدن و بردیم فیسش رو دادیم


اما همیشه از دنیا گیر همین فیسش افتادیم
چون زوری و مدرسه بود، مثل چیزای دیگه نه باورش کردیم و نه یادش گرفتیم
نمی‌دونم شاید من اگر خودم کشیده بودمش کمی بیشتر حس مسئولیت و دلسوزی وادارم می‌کرد این درس رو بهتر یاد بگیرم؟
حالا هم چشم‌ها چهارتا؛ اگر هنوزم یادش نگرفتیم

صندوق‌خونه‌ی نیاز

    وقتی یه چیزی می‌خواهی جلوی چشمته ولی نمی‌بینی   مثل وقتی میری سر صندوق قدیمی ، کلی خرت و پرت درونش روی هم فشرده کردی و هر تکه که بیرون م...