۱۳۸۸ شهریور ۲۶, پنجشنبه

عشق‌های، قجری


اسمش اعظم بود.
وقتی من باهاش آشنا شدم پنجاه و چند سالی داشت. یادم نمی‌ره چقدر هیجان داشتم
خیلی سال قبل درباره‌اش شنیده بودم: شاه هوسش را کرده بوده


نه حالا. همون وقتا که نوزده بیست سالش بوده
یکی دوبار هم می‌برنش دربار و شاه رو می‌بینی و حتا قرار می‌شه
به خونه‌ای بره که در اختیارش گذاشتن و ماشین و زندگی و........... اما
یه کله خر از نژاد قجر به اسم فروز خاطرش رو می‌خواست
دانشجو پتروشیمی
حتا می‌فرستنش بورسیه لندن
دو روزه برمی‌گرده و انقدر می‌ره در خونه اعظم شیون و فریاد که شاه بی‌خیال اعظم می‌شه
چون فروز دولو بود و شاه ژانتی تر از این‌که بخواد لقمه از سفرة
قجر بدزده و حوصله حرف و حدیثش را نداشته، اعظم رو دست نخورده پس می‌فرسته
اما داغی داستان وسطای نزدیک به آخرای داستان بود
فروز که بعد از مدتی آتیش عشقش فروکش می‌کنه می‌شه موش خونگی و
می‌زنه به رفقای اعظم
انقدر این موضوع تکرار
وشد که اعظم فریک می‌زنه در سن پنجاه سالگی عاشق، رفیق پسره بیست چهار ساله‌اش
کامی شد
عشق‌ها
عشقی که عالم و آدم فهمیدن
به عبارتی فریک شوک جایگاهی که ازش پایین کشیده شده
و به دستمال کاغذی رسیده رو
یهو زد
وقتی سر وصدا زیادی بالا می‌گیره با کامی می‌رن ژاپن
و کنار خیابون شروع به دستفروشی می‌کنه
خبر چنان دست به دست می‌گرده تا به فروز می‌رسه که یه روز مثل اجل معلق می‌ره بالای سرشون
کتک مفصلی کامی جون می‌خوره و دست اعظم رو می‌کشه با تو سری برمی‌گردونه تهرون
دو تا پسر بیست و چهار و بیست ساله داشتن اون وقت
که اعظم با رفیق پسر بزرگش عاشقیت پیدا کرد
بعد از این ماجرا پسرها را فرستادن خارج
از روزی که برش گردوند تهران و با توسری نشوندش کنج خونه
اعظم هم قاط زد و دیونه شد
یه روز صبح بیدارشد و نقاشی ازش بیرون زدکه من‌که باورم نمی‌شد
وقتی دیدم در پنج دقیقه با یک قلم‌مو و آبرنگ روی کانسون چطور در دو دقیقه روح کار رو در می‌اره
شاخ درآوردم
حالا اون اسیر خونه و فروز جلوی چشمش خانم بازی می‌کنه
از این عشقا خدا نصیب‌مون نکنه

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...