۱۳۸۸ شهریور ۲۰, جمعه

تمرین، رویا بینی



والله آقا دروغ چرا؟
اون قدیما که ما تمرین رویابینی را مثل مشق شب واجب داشتیم همین‌طوری‌ها اتفاق می‌افتاد
ان‌قدر از صبح به فکرش بودیم و مشخص می‌کردیم در رویا کجا بریم و چی ببینیم و اینا که بالاخره راه افتاده بودیم
اما خیلی سال که تمرین ممرین تعطیل و ما هم دکان رویابینی را تخته کردیم تا مثل بچه آدم از مواهب طبیعی زندگی به قدر دیگران سود بجوییم
بعد از هزار سال که به گمانم آخرین رویا را من در عصر بناپارت دیده بودم، بس‌که دیروز این‌جا از دامن تافتة جدا بافتة الهی آویزون شدم که تا دم صبح خیری که نه دیدیم هیچ
از معجزه و جبرئیل و اینام خبری نشد.
اما یه چی شد بدتر از همه

صبح چنان عاشق چشم باز کردم که یک‌ربع فقط درسرم دنبال جای ضربه‌‌ای چیزی می‌گشتم

گفتم نه که شب تو خواب سرم خورده باشه جایی؟
خب حق بده
انقدر عاشق بودم که حتا تنم بوی عشق می‌داد
فکر کردی الکی؟

تمام خواب هم فقط عشقولانه بود و بس
نتیجه این‌که من به‌جای این‌که روی مخ خدا کار کرده باشم، فقط مخ خودم رو زدم.
حالا نمی‌دونم از این دلتنگی سر به کدامین چاه برده و فریاد کنم؟
آدم بی‌جنبه.
همیشه همین‌طوری می‌شه نیمه خواب و سرگردون راه می‌افتم توی خونه و تا نزدیک ظهر هنوز در ادامة نیمه تمام‌های رویا قدم برمی دارم
شما خودش رو نگران نکن که من در اولین شماره خودم می‌رم پیش روان پزشک
این همه وقت می‌ذارید مطالب جدی و کهنه و خشک می‌خونید
بذار معلوم بشه عمری داشتین توهمات یک سیب تلخ کرم خوردة دیوانه را دنبال می‌کردید؟
یا نه
شاید
دیوانه چو دیوانه ببیند خوشش آید
تو چطور؟

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...