۱۳۸۸ مهر ۶, دوشنبه

لاحول و لاقوّة الاّ باﷲ



این چند روز کانون ادراکم در زمان حرکت کرده و به سمت جنگ چرخیده
من موندم و آشفتگی‌های خاطرات زمان جنگ
وقتی جنگ شد، من تازه پدر را از دست داده بودم. چه‌قدر احساس تلخ و بی‌پناهی داشتم
شاید برای همین زوری عاشق شدم و زوری زن شوهر شدم
شاید به یک ستون ، یک تکیه‌گاه نیاز داشتم. بی‌خبر از این‌که تکیه‌گاهم خودش یه ستون می‌خواد که بهش لم بده
برای یک آدم معتاد همه چیز می‌تونه اون ستون و حق قانونیش باشه
و ارث پدری من که بی‌شک از اول به اشتباه به من رسیده بود، شد حق منقل و وافور آقا
یه روز به خودم اومدم و دیدم، هی وضعیت قرمز و زرد و سفید می‌شه و من با دو بچه تنهام
البته خانواده هم بود. همه در یک ساختمان زندگی می‌کردیم. اما با نوع زادواج من، جایی بین اون‌ها هرگز پیدا نکردم
ازدواجی بی‌خبر و یکباره

در نتیجه من موندم و تو این بچه‌ها
ذگر شب و روزم شده بود؛ لاحول و لاقوّة الاّ باﷲ و چه وقت‌ها که با دو بچه لرزان و وحشتزده به زیر پله‌های ساختمان پناه می‌بردم
تا وقت موشک باران‌ها
سه ماه تفرش بودیم.
همه با هم. من و خانواده من و ماخانواده آقای شوهر
یه روزم که آمار خلافش بالا زده بود و خانواده تاب بی‌آبرویی‌ آقا رو نیاورد که می‌رفت پشت ساختمان و بساطش را برابر باغبان و کارگرها پهن می‌کرد منو بچه‌ها را برداشت آورد تهران و خودش غیبش زد
ساختما خالی از سکنه بود و مرد من پای منقل این و آن و من در یک ساختمان شش طبقه و
در یک محلة خالی شده از سکنه موندم و این دو بچه تنها
هرگز نمی‌خوام به اون روزها فکر کنم.
البته منو بچه‌ها برگشتیم به خانة پدری در تفرش. بی حضور آقای شوهر
چه روزهای تلخی که بر من و این بچه‌ها نگذشت و دوسال بعد هم متارکه کردم تا امروز
ببین چه‌قدر این جنگ و امنیتش برام گرون تموم شد
من بودم و تو و لاحول و لاقوّة الاّ باﷲ
هنوزم منم و تو لاحول و لاقوّة الاّ باﷲ
تا کی منو وتو
لاحول و لاقوّة الاّ باﷲ؟؟؟؟؟؟

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...