۱۳۸۸ مهر ۷, سه‌شنبه

نه چنانی که منم


شده، یه وقتایی بی‌ربط دلت بگیره؟
نه تلخ
نه سیاه
نه از فرط اندوه و یاس
همین‌طوری یه گرفتگی گنگ و مبهم
نمی‌دونی چرا اشک توی چشمت میاد و بیرون نمی‌ریزه
انگار قفسة سینه‌ات یهویی گر می‌گیره
بعد دلت می‌خواد گریه کنی. مثلا برای دیدنیک رفتار عاشقانه در فیلم
یک عکس، قشنگ. یه جمله از ته دلی که یه روز یکی نوشته
حتی با یاد آوری طعم یک فنجان قهوه. یک غروب، یک شب، یک ستاره
به راحتی می‌تونه گریه‌ات بگیره
اما بازم اسمش حزن نیست
انگار بین دو بخش وجود، خرابات و نور خدا گیر کردی
نه اینی، نه اون، یه‌جورایی معنی نی‌سیتی یا مرگ.
این مرگ هویت،
تو در نقطة تازه‌ای ایستادی
که نه اینی و نه اون
گاهی هم غلظت او
یه حالی لطیف‌تر از جذبه
خلاصه یه حالی که تو اگه می‌دونی درستش چیه
به منم بگو

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...