خب اینم شد زندگی؟
تولد امسال داره به هفت شب و هفت روز میرسه
دیشب نتلاگی ها برام تولد گرفته بودند
ولی از حسی که بین جمع داشتم خیلی ناراضی و ترجیح میدادم اصلا چنین میهمانی برگذار نمیشد
همه همیشه منو تنها میبینند. چون تنها هم هستم
تنهای ظاهری و باطنی
بعد به زیر سوال میرم
به طنز و مزاح تیکههایی هم میشنوم
شاید اگر زشت پیر و از کار افتاده بودم اینطور به زیر سوال نمیرفتم؟
فوقش در دل میگفتن طفلی
اما اینطوری آبرو ریزی است
نگاهم میکنن با دومتر زبان. زبانی که باعث دور هم جمع شدن این گروه شده
وقتی معادلاتشون به جواب نمیرسه
گزینههای بعدی میآد وسط
نکنه حس زنانت را از دست دادی؟
نکنه از غرور زیادی نمیتونی عاشق کسی بشی
نکنه فکر کردی هنوز جوانی و انتظار شاهزادهای با اسب سفید در راه تواست
نکنه زیر آبی میری؟
شایدم اخلاقت سگه؟
هزار یک شاید برای تنهایی حضور من باعث شد که خودمم به خودم شک کنم
شاید همه پندارهای در این باره درست باشد و وقعا ایراد بزرگی دارم که نمیتونم هر کی میگه سلام
من نمی تونم بگم علیک سلام؟
خدایا مراچه آفریدی؟
خودت خبر داری یا شما هم مثل من؟