۱۳۸۸ مهر ۱, چهارشنبه

شنگول و منگول


بی‌شک تقصیر از قصه‌گوها نیست که همه مادر بودند و مهربان
تقصیر از قصه‌ها هم نبود که همه قصه بودند و ماندگار
تقصیر از چی بود که ما از این قصه‌ها پندی نگرفتیم؟
مثلا از قصة شنگول و منگول در بزبز قندی و گرگ بدجنس
مرحوم بی‌بی‌جهان من این روایت را به هر زبان زنده و از یاد رفته که می دانست برایم گفته بود
منه خنگ همیشه فکر می‌کردم این ها فقط توی قصه بود. 

نگو بی‌بی‌جهان داشت درس زندگی یاد می‌داد
می‌ترسید. 

ما هم می‌ترسیم که گرگ نابه‌کار یه روزی بیاد و به گله‌مون بزنه
موهای پریا فری شده. گفتم: 

پریا کله‌ات مثل مرینوس شده
اول قند به دلش آب شد که از الهه‌های باستانی‌ست. 

پرسید: چیست؟
گفتم: نوعی، میش
لب برچید و گفت بهتر از این تشبیهی نیست؟
دروغ چرا؟

 برای این کله نه. 
برو ده تا نون در راه خدا بده که من مستقیم می‌گم. 
نه مثل بی‌بی‌جهان در پرده که گرگاومد و نفهمیدم
نه دست و پاش حنایی بود و نه خط و خالش رو دیدم که از جنس گرگان بود
بی‌خبر در را به روش باز کردم
من الان می‌گم بهت شبیه مرینوس که بتونی دست و پای سیاه گرگ نابه‌کار را هم ببینی
و یادت باشه اون از راه تعریف و تمجید وارد جهانت می‌شه. نه با زشتی و ناسزا
به قول، خانم غول در جسن و خانم حنم حنا؛ کسی نمی‌آد بگه: تق تق تق
من اومدم گولت بزنم

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...