۱۳۸۸ شهریور ۲۱, شنبه

تله انفجاری، ذهن



وقتی خوابت نمی‌بره، چه اصراری‌ست به خواب زوری؟
سیستم رو خاموش کردم به تخت رفتم و به جبران زاناکس‌های دیروز دارو نخوردم
در نتیجه خواب هم کمی دشوار می‌شه
وقتی بخوای به زور بخوابی، تبدیل به تلة انفجاری ذهن می‌شی که هر چی هراس و دلهره است به‌یادت می‌آره
یعنی خب اگه عشق داشتم، به اون فکر می‌کردم تا بالاخره خوابم می‌برد
اما در برهوت بی‌عشقی، هبوط آدم
تو مجبوری برگردی چراغ و سیستم و خودت را با هم روشن کنی و این‌جا بنویسی
تا حداقل کنترل ذهن به دست خودت باشه
نره محله‌های پرت ابلیس آباد، قم
نمی‌دونی که چه جای کوفتیه لاکردار و می‌مونه به قصه‌های بی‌بی درباره جهنم
خلاصه که اگر در دلی عشق وجود داشته باشه آرامش هم هست
وقتی آرامش نیست می‌شه تغییر کاربری زندگی تا مرگ

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...