۱۳۸۸ شهریور ۲۲, یکشنبه

تولد چهل هفت سالگی


هر ژانگولر بازی که این مدت درآوردم تا بتونم خودم و تنهاییم را تحمل کنم
به یک سو
تحول و دگرگونی سوی دیگر
نزدیک افطار داشتم با موسیقی تا پوست حال می‌کردم که وسط صدای طابلا صدای زنگ اف‌اف دراومد
پریا بود
طبیعی‌ست که باورم نشد و بعد هم منتظر بودم ببینم این لحظه مرا چه هدیه خواهد داد؟
اول کیسه‌هاش از آسانسور بیرون اومد و بعد خودش
با اسباب اثاثیه‌ای که این مدت ریز ریز برده بود برگشت
می‌شه گفت، هدیه تولد خوبی بود
البته دیگه این‌بار می دونم باید فاصله‌های طبیعی را حفظ کنم
و زیادی بهش نچسبم و هر دو زندگی کنیم
خدایا به هر دلیل و به هر شکل
که امشب خونه دلم رو روشن کردی، ازت سپاسگزارم
بیش‌تر از این فعلا چیزی نمی‌گم تا بعد برگردم و از سورپرایز دختران حوا مقیم نت لاگ بگم
خدایا این هفت مقدسی که امسال به سنم افزودی همین‌طور سعد بفرما

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...