۱۳۸۸ شهریور ۱۹, پنجشنبه

تکامل، آگاهی خدایی



من هنوز این تو گیر کردم و نمی‌تونم بیرون بیام. شاید برای همین این همه سال با این شب‌ها کاری نداشتم
شایدم چون از درکش عاجز بودم و بهتر دیدم کار نداشته باشم
اما از اون‌جاکه وقتی گیر می‌کنم باید در بیام این‌دفعه گیر کردم
شاید تا سال‌های پیش این‌طور به سیستم گیر سه پیچ سر در بیاری نداده بودم
اگه من بندة خوبی‌ام به شرط ایمان و باور تو و گذر از آتش الست برای اثباتم به تو
اگه بناست هرآن‌چه هست بر مدار مشیت تو قرار بگیره؟
اگر حکم افتادن برگی به دست تو می‌نشینه
اگر بود و نبود قومی به ارادة تو انجام می‌گیره؟
اگر همه چیز صرفا به خواست تو انجام پذیرفته
من چطور به درگاه تو روی آورم که بر من تعلق پذیره؟
یا مورد نظرم و در امنیت حضور تو در خود
یا در آشوب پرتلاطم برزخ در مسیر دوزخی که هرگز مرا یارای فهمش نیست؟
اگر بنده تو باشم
چه حاجت به التماس به رحم تو که خود چنان بزرگی که همه را بهتر و زودتر از من می‌دانی
که تو پیش از امروز
شاید چند ده هزاران سال پیش
اینم را دیده‌ای بر حال من خندیده‌ای
حال چه حاجت به التماس؟
خلاصه که تا آخرش هم‌چنان همیناست.
باید بپرسم شما مگر از اول خدا و آگاه به همه نبودید؟
ممکنه تصمیم بگیرید چیزی را تصحیح کنی؟
به‌خاطر هر نفر در تقدیر چند نفر می‌خواهی دست ببری؟
می‌دونی این‌ها کمی از شما بعید به نظر می‌رسه
لطفا یکی از این امداد های غیبی‌تان را برای نجات من از این همه چرا به پایین فرستید تا نگفتم
تو را که گفت: خدا؟

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...