۱۳۸۸ دی ۲۶, شنبه

هیچ



تجربة یه حال جدید
تا همین چند وقت پیشا بطور معمول موضوعی بود که از وضعیتم ناراضی باشم
مهم‌ترین اون‌ها تنهایی و نبود یار، رفیق گرمابه و گلستان بود
هر چه زمان پیش اومد
من پس رفتم
یعنی خودم که نه
من‌م پس رفت
وقتی بارها دردم گرفت.
از نزدیک ترین‌ها آسیب دیدم و از ریشه‌ها بریدم
همه و تلخ‌ترین رنج‌ها را چشیدم ، مزه مزه کردم تا برگشتم به نقطة آغازم
اون وقتی که از این سر کارگاه به اون سرش نگاه می‌کردم و تنها غصه‌ام نبود عشق بود
تازه از اونم بهتر.
حتا گنجایش و حوصلة اینم برام نموند
حالا فقط به سکوت درون احتیاج دارم
بی‌آرزویی
نخواستن هیچ سبک
در سکوت و سکون
در نبود هیچ
یه خونة روستایی ساده و سبک
راحت و دم دستی با یه اجاق بزرگ که هم نون بپزم
هم دلم رو گرم کنه و بنویسم، نقاشی کنم یا بسازم
در هر شرایط باید دستام یه کاری بکنه
خدا کنه اونا نرسه به هیچ

صندوق‌خونه‌ی نیاز

    وقتی یه چیزی می‌خواهی جلوی چشمته ولی نمی‌بینی   مثل وقتی میری سر صندوق قدیمی ، کلی خرت و پرت درونش روی هم فشرده کردی و هر تکه که بیرون م...