۱۳۸۸ آبان ۱۵, جمعه

کاش از دلتنگی، آب شوی



بدترین نوع دلتنگی، لحظه‌ای‌ست که تو درش هیچ‌کس را نمی‌یابی

تا
حتا لحظه‌ای
به او
با مهر، با شوق، با حس فکر کنی
بدترین دلتنگی، لحظة حالاست
اینک و اکنون است که در حزن بی تویی
می‌سوزم و دم برنمی‌آرم
بی
تویی که
نمی‌دانم کیستی؟
کجایی؟
کی قرار است بیایی؟
از کدام راه
کدام سو
بدترین دلتنگی اینک است که ندانی آیا کسی هست؟
کسی که او هم به تو پر مهر بیاندیشد
و تلخ‌ترین لحظة جمعه غروبم اینک است
با کلی حرف و ترانه با خروارها مهر
بی‌نشانه

خمین، کوه بوجه

 این را در مجاز مجازی دیدم. سرچ کردم و با چشم خودم در گوگل مپ پیدا کردم.   کجای داستان‌یم؟ جادوجمبل؟     سی سال پیش از سر کنجکاوی در منزل شخ...