۱۳۸۸ اسفند ۱۱, سه‌شنبه

ماهی قرمزای حوض بی‌بی




می‌دونی چی شد که این‌طور شد؟
منم نمی‌دونم اما می‌شه تصور کرد و به حدسیاتی هم رسید. مثل این‌که:
بچگی رو دوست دارم چون دورة جهل بود و کودکی
خیابونا پهن بودند و عریض. کسی دروغ نمی‌گفت و دروغگو همیشه دشمن خدا بود
یعنی دروغ چرا از حقیقت زندگی بی‌خبر بودم و فکر می‌کردم آی‌کیوی صداقت همه به قدر کودکیه منه
به سن بلوغ و رشد که رسیدیم پی به ریای عشق بردیم
بعد از سی ، تازه فهمیدم آدم‌ها زن و مرد دارند و نسبت به اعتمادشون یکسان نیست
بعد از مدتی هم یادگرفتم مردم
بلدند توی چشمت نگاه کنند، دروغ بگن، زیرپات رو خالی کنند
سفره‌ات را خالی و به امانتت خیانت ، این مقوله رو بیشتر بین جمع‌های خودی تر و هم‌خون دیدم
به‌قول خانم غول در داستان حسن و خانم‌ حنا،
اه از کی تا حالا می‌آن در خونه‌ات رو می‌زنن و می‌گن تق تق تق
خانوم من اومدم گولتون بزنم؟
در نتیجه بازی گرگ و میشم یاد گرفتیم
یاد گرفتیم در این تصویر خیالی، بیماری هست، تلاق هست. بدی هست. ما فقط از بچگی اینا رو نمی‌دونستیم و فکر می‌کردیم بچگی یعنی، ماهی قرمزای حوض بی‌بی
خلاصه که این‌طوری پیش بره می‌مونه بچه‌ها و خودم که باید باورهام را ازش بردارم
چی می‌مونه برای ادامه؟
همین‌جوری‌ها ما عاشق کودکی‌ها شدیم و درش لنگر انداختیم
موقعی خستگی چشم می‌بندیم و دوباره بچه می‌شیم
به همین سادگی
کاش منگول به‌دنیا اومده بودم

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...