حتا باور تو
حضور تو، در من
کمکی نمیکنه. شاکیام بدفرم شاکی
من به رفتن راضی بودم. هنوزم هستم. حالا بیشتر از اون زمان که رفتم ولی بیرحمانه برم گردوندی
چند سالی که فکر میکردم چه تاجی به سرم زدی
چه حمالیهای مفت و بیگاری که بابت پرداخت بدهی بازگشت نکردم
چه ذوقهای احمقانه که بابت بودن نداشتم
حالا چی؟
به چشمم نگاه کن.
روت میشه به خودت بگی خدایی؟
بنی بشر کارش زندگی در جهل و خرافاته؛ منم راضی بودم.
یا شاکی نبودم
چه لزومی داشت اینطور زابراه و بیکسم کنی؟
چه لزومی داشتی ادراکم را از هستی، خودت و زندگی که همهاش در حیطة زمینی و خاکی کاربرد داشت دگرگون کنی. من به اونها با همان سادگی که همه میدیدن و باور داشتن عادت کرده و اسم همهاش زندگی بود
بی معجزه، بیدگر سو، بی ابعاد موازی و بدون بعد زمان
بین درختای سرو و کاج نقرهای همینطوری هم قد کشیده بودم
عاشق میشدم. گر و گر. دل میستاندم. بغل، بغل. خوش بودم به قدر کودکانههایم. بهقدر بهشت بیبیجهان
چه لزومی داشت همه را خراب کنی؟
آدم زمینی به باورهای زمینی نیاز داره که تا وقت مرگ لی لی بره و یکی بگه، هستی؛ یکی بگه، نیستی
همینطوری بالا و پایین یه جوری عمر را سر میکردم، مثل همه
نه تو نخ ابر بودم و نا با ابر ریسمانهای تو مرا کاری بود
نه با سیاهچاله ، سفیدچالهها آشنایی و سنخیتی
حالا نه احل زمینم و نه از احالی آسمون
نه اینجا همدمی دارم نه تو کهکشون. باید باز احساس دین و بدهی کنم؟
باز یه چی به شما بدهکارم؟
نپرسیدی میخوام اینشکلی با باورهای واژگون شده؟
خواستی بهم بگن: طرف خل شده؟
نترس اگر هم به روم نگن در دل هزاران بار گفتهاند. اولیش مادر که خدا می دونه دنبال چندتا دعا نویس و باطل سحر رفته؟ چندتا روانپزشک و روانپژوه برام قطار کرده
نکردی یه چهار پنجتا روح مقدس و اموات و پیمبری چیزی نشونم بدی
نوک جهنم و دیدن یک لحظة نکیر و منکر هم کافی بود تا وقتی برمیگردم
چنان مذهبی چهل تیکهای باشم که برخلاف کلام امامی نفس نکشم
اینم شد بساط به زندگیم چیدی؟
یه کاری میکردی حالا که بیخودی اینجا هستم بدونم چه غلطی بکنم؟
من
خستهام
زندگی، پیشکشی؛ هبة خودت
نه بدهکارم نه موهبتی عطا شده.
من یک طلبکارم. نظمم را بهم زدی
خدا کنه جاده یهباره دیگه بپیچه و من نپیچم
من میدونم شما
حضور تو، در من
کمکی نمیکنه. شاکیام بدفرم شاکی
من به رفتن راضی بودم. هنوزم هستم. حالا بیشتر از اون زمان که رفتم ولی بیرحمانه برم گردوندی
چند سالی که فکر میکردم چه تاجی به سرم زدی
چه حمالیهای مفت و بیگاری که بابت پرداخت بدهی بازگشت نکردم
چه ذوقهای احمقانه که بابت بودن نداشتم
حالا چی؟
به چشمم نگاه کن.
روت میشه به خودت بگی خدایی؟
بنی بشر کارش زندگی در جهل و خرافاته؛ منم راضی بودم.
یا شاکی نبودم
چه لزومی داشت اینطور زابراه و بیکسم کنی؟
چه لزومی داشتی ادراکم را از هستی، خودت و زندگی که همهاش در حیطة زمینی و خاکی کاربرد داشت دگرگون کنی. من به اونها با همان سادگی که همه میدیدن و باور داشتن عادت کرده و اسم همهاش زندگی بود
بی معجزه، بیدگر سو، بی ابعاد موازی و بدون بعد زمان
بین درختای سرو و کاج نقرهای همینطوری هم قد کشیده بودم
عاشق میشدم. گر و گر. دل میستاندم. بغل، بغل. خوش بودم به قدر کودکانههایم. بهقدر بهشت بیبیجهان
چه لزومی داشت همه را خراب کنی؟
آدم زمینی به باورهای زمینی نیاز داره که تا وقت مرگ لی لی بره و یکی بگه، هستی؛ یکی بگه، نیستی
همینطوری بالا و پایین یه جوری عمر را سر میکردم، مثل همه
نه تو نخ ابر بودم و نا با ابر ریسمانهای تو مرا کاری بود
نه با سیاهچاله ، سفیدچالهها آشنایی و سنخیتی
حالا نه احل زمینم و نه از احالی آسمون
نه اینجا همدمی دارم نه تو کهکشون. باید باز احساس دین و بدهی کنم؟
باز یه چی به شما بدهکارم؟
نپرسیدی میخوام اینشکلی با باورهای واژگون شده؟
خواستی بهم بگن: طرف خل شده؟
نترس اگر هم به روم نگن در دل هزاران بار گفتهاند. اولیش مادر که خدا می دونه دنبال چندتا دعا نویس و باطل سحر رفته؟ چندتا روانپزشک و روانپژوه برام قطار کرده
نکردی یه چهار پنجتا روح مقدس و اموات و پیمبری چیزی نشونم بدی
نوک جهنم و دیدن یک لحظة نکیر و منکر هم کافی بود تا وقتی برمیگردم
چنان مذهبی چهل تیکهای باشم که برخلاف کلام امامی نفس نکشم
اینم شد بساط به زندگیم چیدی؟
یه کاری میکردی حالا که بیخودی اینجا هستم بدونم چه غلطی بکنم؟
من
خستهام
زندگی، پیشکشی؛ هبة خودت
نه بدهکارم نه موهبتی عطا شده.
من یک طلبکارم. نظمم را بهم زدی
خدا کنه جاده یهباره دیگه بپیچه و من نپیچم
من میدونم شما