تا به حال ماهی افتاده بیرون از آب را دیدی؟
بالا و پایین میپره. خودش رو به زمین میکوبه که برگرده به آب
که به زندگی ادامه بده
من الان افتادم روی شنهای داغ و سوزان کویر
اما همه تکانهام از این است که به آب برنگردم
و همینجا ماجرا تمام شود
طاقتم تاب شده و امروز اصلا آدم نیستم. عصر و غروب از خوشی نمی دونم چه کنم
شب از تنهایی دلم میخواد بمیرم
صبح با حزن شب پا میشم
و همچنان دلم میخواد بمیرم
این شده همه معنای زندگی که به سمت بیزاری میرود و
انزجار از بودن، نفس کشیدن
بیامید زیستن ناممکن است