۱۳۸۸ آبان ۱۳, چهارشنبه

خروج از بند




با تمام حس و وجودم درک کردم که چطور جد بزرگوارم آدم نتونست جلوی خودش رو بگیره
و دمی به خمرة سیب‌های بهشتی نزنه
حکایت من است و امروز و بلاگر
از صبح مدیریت اجازه ورود نمی‌داد و مونده بودم دست و پا بسته وسط پاتیل حنا
انگار نه انگار امروز آدم بودم
از صبح هزار و یک سوژه دیدم که می‌شد
باهاش صد تا پست نوشت
آخه خبر هم داغش خوبه و این را چون همه می‌دونن انقدر نگرمون داشتند پشت خط که بیات شدیم
فعلا این را به عنوان جشن‌واره آغازین امروز می‌نویسم که عقده از دلم بره
بعد بیام سر صبر حکایت‌های امروز را تعریف کنم

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...