۱۳۸۸ شهریور ۱۲, پنجشنبه

شب جمعه و فول مون پارتی


تازه فهمیدم امروز پنجشنبه‌است
و انسان موجودی شرطی شده است و حرفه‌ای ترینش می‌خوای من
یهو از حس کار و بار و زندگی رفتم
دلم خواست مثل همه یه برنامه برای امشب و امروزم داشته باشم
حالا نه مثل همه.
مثل آدم حسابیای کس وکار دار.
بدبختی، ما نه از خونواده شانس داشتیم نه از عشق که حداقل دل‌مون رو به این نشد
به اون خوش کنیم
نشنیدی ؟ لب دریا برم خشک می‌شه؟
این ها که بوی نق و نوق نداشت؟ دیگه جرات نمی‌کنم ناله کش دار بکنم.
با اجازه بزرگترها و کوچکترها و جمیع همسایه‌ها، حوصلة من سر رفته و دیگه از این لحظه کارم هم نمی‌آد
از قدیم گفتن ناز کش داری ناز کن
نداری
دست و پا دراز کن
ما که همین‌طوری دراز خدایی هستیم
از این دراز تر نمی‌شه . از نردبوم دزدا بالا می‌زنه. بریم تی‌وی ببینیم و به خودمون بگیم
به به من چه موجود خوشبختی‌ام. تا الان کار کردم مثل، خر و از این بابت راضی‌ام باقیش‌ هم هرچی نداریم گور بابای درک
یعنی چاره‌ای ندارم
خداوند خودش این شب جمعه را بخیر بگذرونه. من که به یمن آزادی حتا مرده‌ها در شب‌جمعه، نزده می‌رقصم
وای به شب جمعه‌ای که فول مون هم باشه
دیشب تا چهار صبح نذاشت بخوابم
امشب‌مونم حواله می‌کنیم به خداوند عاشقا

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...