۱۳۸۸ شهریور ۱۱, چهارشنبه

صبحت بخیر، زهرا جان



سلام و صبح زیبا، خنک، پر از عطر امین الدوله و رازقی‌تان سپید، قشنگ، پر مهر
از اولش که بی وقته بیدار شدم، فهمیدم روز خوبیه
چون من خوب بودم. با دلخوری از تخت نکندم و با روی باز و گشاده به گل‌های بالکنی غذا دادم و چای صبح را کنار نسترن‌ها خوردم
این یعنی یک شروع عالی
دروغ چرا زهرا جان خیلی به‌موقع بود
سیلی که با مهر نواختی و آینه‌ای که برابرم قرار دادی
خیلی بعد از آدرس جدید به دوستان جدید افزوده شدن که حتا نمی‌شناسم و قدماهاشان روی چشم
اما برای بعضی، مثل تو که رفیق زمزمه و ولوله‌های این چند سال اخیرم بودی، حتما جایگاه ویژه‌ای هم تعریف شده
جایگاهی به نام اهمیت. مثل اهمیتی که تو نسبت به گذران و احوال من داری
منو به تو متعهد می‌کنه. به تو و همه اون‌ها که چند سالی‌ست رفیقیم و این‌جا شاهد احوالاتم هستند
در احوالات بد من در این سال‌ها می‌تونستی سکوت کنی.
صفحه را ببندی و دیگه صبح اول وقت بازش نکنی
می‌تونستی خیلی کارهای متداول دیگه انجام بدی
اما تو رفیقی. به‌موقع کشیدیم بیرون.
این از معجزات مهر و توجهی‌ست که ما از زندگی
و زندگی از ما می‌گیره
صبحت پر مهر زهرا جان.
گو این‌که معمولا آخر هفته‌ها نیستی
اما من به تو سلام می‌کنم.
به تو که هستی و مایة دل‌گرمی من

کمایی سخت دردناک

    چند روز گذشته؟ هفته؟ چند هفته؟   یعنی کابوس نیست و کسی قرار نیست بیدارم که؟    خوب فکر کن. شاید کما یا اغماست. باور کن. من تجربه دارم. ا...