۱۳۸۵ مهر ۱۳, پنجشنبه

باور دارم

شنبه باید گلی یک ، ویرایش شده روی میز اداره ازمابهترون باشه
ولی انگار نه انگار ! دست خودم نیست کارم نمیاد
من که نباید حالا توی همه چیز استعداد داشته باشم و مدام معجزه کنم
؟
دیگه ریپ می‌زنم و کارم نمیاد
حالا چه من این‌رو اینجا بگم و یکی دیگه هم بفهمه خودش تنها ، تنها نیست . بهتره یا این‌که همه رو بریزم تو دلم و غمباد بگیرم
که کلاس کم نیارم ؟

از روزی که باخودم آشنا شدم به‌یاد ندارم ، هیچ نوع کلاسی از گلدوزی گرفته تا دانشگاه خوشم اومده باشه و اهل کلاس باشم
کودکم آزاد و بی‌پروا و از خودم شادم

سفید سبزم و آزادم
فقط سفید می‌بینم . شاید شب‌کوری گرفته‌باشم ؟
اما ساده همه را باور دارم
من معجزه و عشق
از همه بیشتر

قرآن را
باور دارم

خودتی

    دیگه داشت خیال برم می‌داشت یکی داره دنبال اتو ازم می‌گرده!! آخه مگه داریم کسی انقدر بی‌کار  باشه که روزی چند صد صفحه ورق بزنه؟ مگه این‌ک...