۱۳۸۵ مهر ۱۳, پنجشنبه

باور دارم

شنبه باید گلی یک ، ویرایش شده روی میز اداره ازمابهترون باشه
ولی انگار نه انگار ! دست خودم نیست کارم نمیاد
من که نباید حالا توی همه چیز استعداد داشته باشم و مدام معجزه کنم
؟
دیگه ریپ می‌زنم و کارم نمیاد
حالا چه من این‌رو اینجا بگم و یکی دیگه هم بفهمه خودش تنها ، تنها نیست . بهتره یا این‌که همه رو بریزم تو دلم و غمباد بگیرم
که کلاس کم نیارم ؟

از روزی که باخودم آشنا شدم به‌یاد ندارم ، هیچ نوع کلاسی از گلدوزی گرفته تا دانشگاه خوشم اومده باشه و اهل کلاس باشم
کودکم آزاد و بی‌پروا و از خودم شادم

سفید سبزم و آزادم
فقط سفید می‌بینم . شاید شب‌کوری گرفته‌باشم ؟
اما ساده همه را باور دارم
من معجزه و عشق
از همه بیشتر

قرآن را
باور دارم

خمین، کوه بوجه

 این را در مجاز مجازی دیدم. سرچ کردم و با چشم خودم در گوگل مپ پیدا کردم.   کجای داستان‌یم؟ جادوجمبل؟     سی سال پیش از سر کنجکاوی در منزل شخ...