۱۳۸۵ مهر ۱۳, پنجشنبه

شب

تکه تکاه‌های سربی شب مخمل شد
نرسیدی

ستاره‌ها را در پاکتی جمع کردم و به شب سپردم
که آمدی

صبح زیبا شد و من شکفتم و
اناری شکفت




کنارایوان گلی مادر بزرگ
قدکشیدم

و به برج خیالات و رویا رسیدم

نزدیکی آسمان ايستادم
در آینه مهتاب تو بودي و شب باتو بود
دوباره قد كشيدم
وقتی تو را دیدم




از این جماعت نکبت دلم گرفت

    من ترسيدم.  من خیلی خیلی وحشت‌زده هستم.   آخرین فیلمی که با بخش چندش و و حشت ذهنم چنان بازی کرد که قادر به ادامه تماشای ان نبودم فیلم نو...