شب
تکه تکاههای سربی شب مخمل شد
نرسیدیستارهها را در پاکتی جمع کردم و به شب سپردم
که آمدی
صبح زیبا شد و من شکفتم و
اناری شکفت

کنارایوان گلی مادر بزرگ
قدکشیدم
و به برج خیالات و رویا رسیدم
نزدیکی آسمان ايستادم
در آینه مهتاب تو بودي و شب باتو بود
دوباره قد كشيدم
وقتی تو را دیدم